صهبای عشق
 

 

رسول جعفریان نوشت: بی اعتنایی مردم به یک رویداد زشت و غیر انسانی در امریکا سبب شد تا یک محقق امریکایی کتابی در باره اصل امر به معروف و نهی از منکر در اسلام بنویسد که .... و اما این حادثه در کشوری رخ می دهد که صدها کتاب در باره امر به معروف و نهی از منکر در آن نوشته شده است.

برخی از جنایتهاست که باید سرفصل پیش بینی‌های امنیتی تازه‌ای برای جامعه شده و برنامه‌های نوی را برای تأمین آن تدارک ببیند. اینها کار کارگزاران نظام است که پس از وجدان دردی عمیقی که در جامعه ما در پی یک  حادثه دلخراش و غیر قابل باور میدان کاج رخ داد، راه و رسم تازه‌ای را برای امنیت تدارک ببینند.

چند سال پیش نسخه ای از کتاب مایکل کوک با عنوان «امر به معروف و نهی از منکر در فرهنگ اسلامی» به دستم رسید و به توصیه دوستی آن را برای ترجمه به آستان قدس سپردم. اکنون که این یادداشت را می‌نویسم چاپ چهارم آن به بازار آمده و از این بابت سخت خوشحالم.

انگیزه نگارش این کتاب که توسط یک نویسنده‌ شرق شناس برجسته امریکایی و برنده جایزه علوم انسانی سال در این کشور در باره یک مسأله اسلامی نوشته شده، در نخستین سطور مقدمه آن کتاب درج شده است.

انگیزه تألیف آن کتاب، حادثه‌ای است شگفت که شبیه ماجرای میدان کاج امروز ماست، حادثه‌ای که نویسنده را به حیرت واداشته و سبب شده است تا این کتاب را بنویسد:

آن سطور این است:

شامگاه روز پنج شنبه 22 سپتامبر 1988 در ایستگاه قطار شهری شیکاگو در حضور جمعی از مردم، زنی مورد تجاوز قرار گرفت. گزارش کوتاهی از این حادثه، بر اساس گفته های پلیس در روز جمعه در روزنامه نیویورک تایمز روز یکشنبه به چاپ رسید. نکته شایان توجه در آن گزارش، این بود که هیچ کس برای کمک به قربانی از جای خود حرکت نکرد، با وجود آن که این تجاوز در ساعت‌های پر رفت و آمد روز انجام شد. فریادهای زن بی پاسخ ماند. به طوری که کارآگاه دیزی مارتین بیان کرده «چندین نفر به آن صحنه می ‌نگریستند و زن از آنها کمک خواست، اما هیچ کس پاسخی نداد».

مایکل کوک پس از آن مروری بر اخبار ارائه شده از این رویداد در برخی از نشریات آن روز کرده و از این که کسی برای دخالت در این رویداد زشت احساس «وظیفه» نکرده، و حتی خبر آن هم چندان اهمیتی نداشته، شروع به تحلیل مبانی اجتماعی و فرهنگی این بی احساسی می‌کند:

«ما یا می فهمیم یا نمی فهمیم. البته ما به خوبی می فهمیم و مردم نیز می‌توانند در چنین موقعیتی موضوع را با شاخ و برگ بیشتری بیان کنند. اما فرهنگ ما تعریف خاصی برای این ادراک ندارد. درست است که حقوقدانان و فیلسوفان ما بحث هایی دارند که ما در چه مواردی وظیفه ای برای «امداد و نجات» داریم، اما این بحث مهجورتر از آن است که به عنوان فرهنگ ما به تفصیل توصیف شود.»

این مسأله مایکل کوک را که روی فرهنگ اسلامی کار می کند، به فکر آن می اندازد که در حقوق اسلامی، چه تدارکی برای این مسأله دیده شده است. از اینجاست که به سراغ این بحث آمده و یک کتاب دو جلدی مجموعا 1100 صفحه تألیف می‌کند.

وی در ادامه بحث بالا می‌نویسد:‌

«اسلام، بر عکس، نام و تعالیمی ویژه برای چنین وظیفه اخلاقی گسترده‌ای دارد. نام آن امر به معروف و نهی از منکر «سفارش به کار نیک و بازداشتن از کار زشت» ... است».

اکنون باید پرسید، با این که در اسلام این وظیفه تعریف شده است، و با این که وظیفه نهادهای امنیتی آن است که در درجه نخست خود مجری امر به معروف و نهی از منکر باشند، چرا چنین حادثه مرگباری رخ می دهد و باز هم همان نتیجه ای را دارد که در سال 1988 در آن سوی دنیا، بدون داشتن مبانی ادارکی این «وظیفه» رخ می‌دهد؟

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٩ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

در حوالی بساط شیطان


دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛

فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشترمی خواستند.


توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.


بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را
بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی رامجبور می کنم چیزی از من بخرد،

می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی.

تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می خورند..

از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود..گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت.

ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای

دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یکبار هم او فریب بخورد

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود!!!

جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم.شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.

اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم.

صدای قلبم را....

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۸ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

 

نقطه عطف تاریخ

یکی از اهداف سیدجمال اتحاد اسلام بود؛ یعنی میخواست با این تفرقه هایی که استبدادها در طول حدود 14قرن و استعمار در طول 3،4قرن اخیر به وجود آورده است مبارزه کند و معتقد بود که یک روح واحد در تمام ملل اسلامی حاکم است و نیازمند بیداری است.(آینده انقلاب اسلامی ص25).     چه میدانست سیدجمال الدین سالها بعد در ایران این بیداری  به دست مردمی آگاه و خسته از ظلم و جور حکومتهای ظالم استبدادی و وابسته، با رهبری دلیرمرد زمان، خمینی بت شکن این آرزوی سیدجمال الدین ها به وقوع خواهد پیوست؛ و سرانجام این انقلاب اسلامی ایران در بهمن57 به پیروزی رسید و امام خمینی معماراین انقلاب، اصول و چارچوب فکری نهضت را که برگرفته از آموزه های دین اسلام بود طراحی کردند و مردم هم با آگاهی و بصیرت کامل، خود را ملزم به تبعیت از رهبری بی چون و چرای ایشان میدانستند.

 و اکنون این مردم همان مردمند و این خامنه ای همان خمینی زمان است تا مسیری را که امام و مردم آن زمان شروع کردند ادامه میدهند. مردم خوب میدانند که "یک موهبت نگه داشتنش از به دست آوردنش آسانتر نیست. اگر نگوییم مشکلتر است. انقلاب ایجادکردن از انقلاب نگه داشتن آسانتر است." و وظیفه خود بیش از پیش حفظ این انقلابی میدانند که خونهای پاک برای رسیدن به آن ریخته شده است.

مردم نشان دادند که همیشه در مواقع حساس در صحنه اند و پایبندی خود را به این نظام و رهبری نشان داده اند و خواهند داد.

این امت با حماسه بصیرت 22 بهمن امسال به همه ی دنیا فهماندند که  با همان شور و شوقی که انقلاب کردند با همان انگیزه نیز این نهضت را ادامه خواهند داد.شهید مطهری ره میفرمایند:" اگر بعد از ملی شدن صنعت نفت شعارهای جدیدی که همان شور ملی شدن صنعت نفت را داشت مطرح میشد و ملت با همان شور حرکت می کرد شاید دشمن موفق نمیشد که کودتای 28مرداد را انجام دهد"(آینده انقلاب اسلامی ص104). این مردم در این چند قرن اخیر تجربه های تلخ و شیرین را مفت و مجانی به دست نیاورده است تا بخواهد آنها را به ثمن بخس بفروشد و صدالبته قدردان این نعمت انقلاب اسلامی خواهند ماند و اجازه تکرار تجربه های تلخ تاریخ کشورمان را نخواهند داد.

راقم این سطور این وجیز را در سالروز منجی عالم بشریت حضرت ولیعصر نگاشته است. امید است که مسلمانان جهان در دوران غیبت از خواب غفلت بیدار شوند و برای پیشرفت اهداف والای دین مقدس اسلام در جای جای جهان کوشا باشند و اسلام و مسلمین روزبه روز عزیزتر ومقتدرتر شوند و پرچم پرافتخار اسلام را بر کوههای بلند جهان به اهتزاز درآورند. انشاءالله

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۸ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

دستگیری پزشک عربستانی به خاطرعکس!

وبلاگ هجران
«حسن عبدالله بوخمسین»، پزشک 27 ساله عربستانی که تحصیلات خود را در رشته دندانپزشکی در دانشکده پزشکی دانشگاه قاهره می‏گذراند، روز گذشته در حالی که در منزل خود در حال استراحت بود، از سوی نیروهای امنیتی دستگیرشد. این جوان شیعی به جرم نصب عکس «سید حسن نصرالله» در محل سکونت خود بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفت. این در حالی است که هزاران دانشجوی عربستانی از سوی دولت عربستان برای تحصیل به کشور مصر اعزام شده‏اند. گفتنی است مصر و حزب‌الله لبنان از هفته‏های گذشته در یک وضعیت رویارویی قرار گرفته‌اند؛ این اتفاق پس از آن رخ داد که نیروهای امنیتی مصر 49 نفر را به اتهام انچه برنامه‌ریزی برای انجام حملات علیه توریست‌ها در شبه جزیره سینا نام گرفته است، دستگیر کردند.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

سخنرانی منتشر نشده‏ شهید آوینی

شبکه ایران: "آوینی سخنران" با "آوینی نویسنده" متفاوت است. هنگام سخنرانی باید مقدمه چینی کند و یک شمای کلی از مبانی و معتقداتش بگوید اما در حین نوشتن یک مقاله چنین نیست. او چنان فاتحانه و با اطمینان می‏نویسد که گاه شاید لازم نمی‏بیند که از آغاز همه مبانی تفکرش را بگوید. این سخنرانی در جمع تعدادی از طلاب صورت گرفته و شاید در هیچ یک از متون و سخنان منتسب به سید مرتضی آوینی، او چنین آشکار و مدون اصول فکری خودش درباره تمدن غرب، فلسفه و سینما بیان نکرده است.

سید مرتضی آوینی:

تصوری که از پیش درباره جمع حاضر داشتم این بود که آنها عده‏ای از دوستان هستند که درباره فیلمنامه نویسی تحقیق می‏کنند و قصدم نیز آن بود که تذکراتی را در این باره با آنان درمیان بگذارم؛ اما وقتی به اعلانی که زده بودند برخوردم، دیدم عنوانی که برای این بحث گذاشته‏اند «حکمت سینما» است. عنوانی که انتخاب شده خیلی بزرگتر از آن چیزی است که من توقع داشتم و باید بگویم این کلاهی است که بر سر ما گشاد است؛ اما به هر تقدیر، حسب الامر دوستان، آنچه را به نظرم می‏رسد در ذیل تذکراتی چند عرض می‏کنم. امیدوارم که مرضیّ خدا واقع بشود و نیز مورد استفاده دوستان قرار بگیرد.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۸ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

جوالدوزی به خودمان!

اندکی درباره اسرائیلی که قرار بود از صحنه روزگار حذف شود!

اسرائیل یک رژیم تحمیل شده‌ی با فریب و نیرنگ و زور است و تحقیقاً باید گفت که پست ترین و پلیدترین انسان‌های معاصر که در فریب‌کاری و آدم‌کشی و غارتگری و خصلت‌های پست انسانی در جهان امروز در لیست برترین‌ها هستند سران این رژیم و طرفداران و وابستگان آن در هر جایی که هستند می‌باشند. و امروز چه بخواهیم و چه نخواهیم زودتر از آل سعود و آمریکا و انگلیس دشمن اول ما اسرائیل است.

اما در باب آنچه که به ما مربوط می‌شود چقدر از خودمان سوال پرسیده‌ایم؟! به اندازه کافی شعار داده‌ایم و علیه اسرائیل تبلیغات کرده‌ایم و به حساب خودمان از فلسطین و قدس دفاع کرده‌ایم اما احتمالا کمتر از خودمان پرسیده‌ایم که چرا کمتر جواب گرفته‌ایم؟ و چرا در این راستا «انرژی متراکم جهان اسلام» را نتوانسته‌ایم آزاد کنیم. شاید بد نباشد که اگر صد سوزن به بقیه می‌زنیم گاهی جوالدوزی هم به خودمان فرو کنیم! یکی از علت‌ها شیوه تکراری‌ای است که استفاده کرده‌ایم و در حقیقت نوع تبلیغات و شعار دادن را باید با بهره‌گیری از شیوه‌های نوین رسانه‌ای به صورت موثری تغییر دهیم اما مساله را در جای دیگری نیز باید پیگیری کرد و آنچه که کمتر به آن می‌پردازیم آمار فعالیت‌ها و توان اسرائیل است که اگر آن را دشمن خوادمان می‌دانیم ضروری است تا به آن توجه کنیم و مرتب آن را رصد کنیم و با آنچه که خودمان انجام می‌دهیم مقایسه کنیم.

اگر شعار محو اسرائیل می‌دهیم چقدر برای آن برنامه‌ریزی کرده‌ایم؟ چقدر اصلاً اسرائیل را شناخته‌ایم؟ به نقاط ضعف آن چقدر واقف بوده‌ایم؟ هم جبهه‌ای‌ها را چقدر شناسایی و فعال کرده‌ایم و...

باید اعتراف کنیم که به موازات زیاد شدن شعار و نفرت و دشمنی‌مان علیه اسرائیل پیشرفتی در این راستا نداشته‌ایم و شاهد آن، سردرگمی‌مان در این چنین مواقعی است که خونمان از دشمنان به جوش می‌آید و هیچ از دستمان نمی‌آید! و معلوم است که تا اولا شناختی جامع از دشمنمان نداشته باشیم و ثانیاً خودمان را به سطحی از توانایی نرسانده باشیم همچنان در نظریه‌پردازی و اقدام می‌لنگیم!

حزب الله لبنان اگر از 2000 که اسرائیل را از خاک لبنان بیرون کرد مشغول برنامه‌ریزی و کار نمی‌شد مسلم در جنگ 33 روزه اینچنین دنیا را به حیرت وا نمی‌داشت، حزب‌الله اگر ادعا دارد که اسرائیل برایش از تار عنکبوت سست‌تر است با شناسایی نقاط ضعف و قوت اسرائیل و پیش‌بینی اوضاع و رصد دقیق فعالیت‌های مختلف دشمن و نیز توجه به ابعاد مختلف اعتقادی، رسانه‌ای، نظامی و... دائم در حال تلاش و فعالیت و مجاهدت بود و اینچنین توانست برای اولین بار اسرائیل را شکست دهد. حزب الله هر زمانی برای جنگ آماده بود و تا آنجا پیش رفته بود که حتی جغرافیای زمینی منطقه را قبل از جنگ به نفع خودش دستکاری کرده بود!

اما ما چه؟! ما هم شعار محو اسرائیل می‌دهیم! ما نیز اسرائیل را ضعیف و ساده می‌پنداریم! ما نیز اسرائیل را دشمن شماره یک خود می‌دانیم!

ما چه کرده‌ایم؟ آنقدر شعار بدون اقدام سر داده‌ایم که خودمان هم خسته شده‌ایم!!

نگاهی اجمالی به برخی آمار سیاسی، علمی، جمعیتی، اقتصادی، کشاورزی، پزشکی، نظامی و قضایی و حقوقی اسرائیل گویای خیلی چیزهاست! بخشی از این آمار از منابع معتبر می‌آید:

جمعیت اسرائیل حدود 7 میلیون نفر از میان کل 13 تا 15 میلیون یهودی روی زمین است، اگر جمعیت یهودیان را خیلی خوشبینانه! 15 میلیون نفر فرض کنیم یک‌صدم مسلمانان(5/1میلیارد) و حدود یک هزارم کل جمعیت کره زمین هستند. اما آمار توان اسرائیل متفاوت از آمار جمعیتی آن است؛

اسرائیل یکی از مراکز برتر تولید کننده‌ی علم و در رتبه اول در خاور میانه و 21 در جهان است. و ما در رتبه چهارم خاورمیانه و 41 جهان. اسرائیل توانسته است در طول بازه‌ای 10 ساله (یک ژانویه 1996 تا 31 اکتبر 2006) و با ده برابر جمعیت کمتر، چهار برابر و نیم ایران مقاله علمی تولید کند. اگر ترکیه را کنار بگذاریم مجموع کل مقاله های منتشر شده توسط کشورهای عرب، ایران و قبرس در مقایسه با مقاله های اسرائیل کمتر است. این قسمت یعنی موضوع علم از مهمترین شاخص‌ها است. چرا که صنعت و سلاح و... را با پول می‌توان خرید و ملاک صددرصد برتر نیست اما مساله تولید علم جزء شاخص‌های درجه یک است.

همچنین بزرگترین مرکز شیعه شناسی دنیا که کار آکادمیک می‌کند در اسرائیل است.

جمعیت فعلی اسرائیل فراتر از هفت میلیون است (5.5 یهودی و 1.5 عرب) و نسبت به شصت سال قبل که 660 هزار نفر بوده یازده برابر بیشتر شده است. برنامه ریزی اسرائیل برای این مساله و جذب جمعیت بسیار گسترده بوده و انواع و اقسام مزایا از قبیل مسکن، امکانات تحصیلی، کار و... را برای مهاجرانی که باز می‌گردد در نظر می‌گیرند.

از منظر اقتصادی آمار اسرائیل در سطح مطلوب جهانی محسوب می‌شود، به عنوان مثال درآمد سرانه مردم اسرائیل 20 هزار دلار و نسبت به اغلب کشورهای خاورمیانه خیلی بیشتر است. که البته در سایه کمک و حمایت آمریکا است. اسرائیل از جهت درآمد سرانه ناخالص ملی میان 208 کشور در رتبه 40 جهان و 2 خاورمیانه و ما در رتبه 111 جهان و 7 خاورمیانه هستیم.

از لحاظ نظامی که نیاز به توضیح نیست! اسرائیل دارای انواع سلاح‌های هسته‌ای، شیمیایی، جنگنده‌های پیشرفته، موشک‌های بالستیک، موشک‌های کروز، سیستم‌های پرتابی دیگر و وسایل نقلیه هوایی بدون سرنشین است. چهار جنگ شده علیه اسرائیل و کشورهای بزرگی چون عربستان و مصر نتوانسته‌اند حتی ضربه‌ای اساسی به اسرائیل وارد کنند.

در حیطه کشاورزی مساحت کل سرزمین اسرائیل بر 22 هزار کیلومتر مربع (یک هشتادم خاک ایران) بالغ می‌گردد که بیش از نیمی از آن بایر محسوب می‌شود. میزان بارندگی در آن بسیار کم است و علیرغم این وضع، اسرائیل نه تنها یکی از پیشرفته‌ترین تکنیک‌های کشاورزی را دارد، بلکه هر سال صدها میلیون دلار محصولات کشاورزی و غذائی و چند صد میلیون دلار دیگر وسائل کشاورزی به دنیا صادر می‌کند. اسرائیل از نظر میزان تولید در هر هکتار زمین، در بسیاری از رشته‌ها در دنیا رکورد اول را دارا می‌باشد. در حوزه پزشکی اسرائیل از مراکز مطرح در سطح جهان است و هم از لحاظ تجهیزات پیشرفته و قوی است و هم از نظر برخورداری از پزشکان زبده و توانا.

در وادی رسانه‌ای نیز تسلط و نفوذ صهیونیست در عرصه سینما، شبکه‌های خبری و غیر خبری تلویزیونی، ماهواره‌ای و رادیویی، روزنامه‌ها و سایت‌های اینترنتی، کمپانی‌های فیلم‌سازی و... آنقدر مشخص است و در مورد آن گفته شده که نیاز به آوردن کد و ارائه آمار از سوی ما نمی‌باشد! بطور مثال 3 شبکه  ABC،CBS  و NBC در حکم شبکه های مادر بوده و تقریباً تمامی شبکه های دیگر امریکا که نزدیک به 1100 شبکه می باشند، اخبار و گزارشات خود را از این 3 شبکه دریافت و به مخاطبان خود ارائه می‌نمایند. این در حالیست که شبکه ABC همکاری مداومی با موساد دارد و همواره در حال پخش تصاویری برای نشان دادن مظلومیت قوم یهود می باشد و شبکه NBC نیز توسط یک یهودی اداره می‌شود و اکثر شبکه‌های تلویزیونی عربی نیز از تحلیل‌ها و اخبار این شبکه‌ها استفاده می‌نمایند که نمونه آن ماهواره "عرب ست" است که روزانه برنامه‌های زیادی را به مردم کشورهای عربی تزریق می‌نماید.

در بخش مطبوعات نیز همینطور است و روزنامه‌های معروفی چون تایمز و دیلی اکسپرس و بیش از 20 روزنامه دیگر تنها در کشور انگلستان و کلاً اروپا به تزریق افکار صهیونیزم می‌پردازند.  جمله معروفی از یکی از خاخام‌های قدیمی اسرائیل است که «اگر طلا نخستین ابزار ما در سیطره و حکومت بر جهان است، بی تردید مطبوعات و روزنامه‌نگاری دومین ابزار ما خواهد بود» برای ادامه این آمار کافی است در سایت Wikipedia یا Freedictionary یا سایت های جستجو، عبارت هایی چون Jewish actor (Zionist) یا  Jewish Director(Zionist) یا   Jewish Produer (Zionist)یا Hollywood Juda (Zionism)  را وارد کنید تا لیست‌های بلندی به شما ارائه دهد. و امروز دنیا به همان سمتی می‌رود که این رسانه‌ها اراده می‌کنند. در بسیاری از برهه‌ها همین رسانه‌ها توانسته‌اند تا حدود زیادی رسانه‌های دنیا را علیه ایران متقاعد کنند و حق را به آمریکا و اسرائیل بدهند! در حوزه سیاسی و عرصه بین‌الملل هم وضعیت عیان و آشکار است و نیاز به توضیح ندارد. کوتاه سخن آنکه آمریکا که تاثیرگذارترین کشور دنیا است تحت سلطه و لابی صهیونیست‌ها فعالیت می‌کند.

در حیطه‌ی مسائل حقوقی و قضایی و نیز درباب صنعت داخلی نیز این رژیم طبق شاخص‌های سنجش رسمی دارای آمار مطلوبی است، همچنین در مورد ساختارهای سیاسی و اجتماعی درونی.

البته ما بنیاد تمام این بزرگی‌ها را بر باطل می‌دانیم و معتقدیم همه‌ی این پیشرفت‌ها با ضایع کردن حق دیگران و با دزدی و زورگویی و آدم‌کشی به دست آمده و به همین جهت اعتقاد داریم که پایدار نخواهد بود و پیروزی نهایی با طرف مقابل و شکست نصیب این رژیم خواهد شد، اما بحث اصلی در استواری و ثبات آنان بر باطل خویش است که نا امید نشده‌اند و برنامه‌ریزی کرده‌اند و بدینجا رسیده‌اند. اعتقادشان را پیگیری کرده‌اند و بر پایه این توان و قدرت اینگونه جنایت می‌کنند و اکنون دنیایی به آنها (که شش میلیون از شش میلیارد هستند) اعتراض می‌کند و هیچ فایده ندارد.

و ما باید از خودمان بپرسیم که ما چقدر کار کرده‌ایم؟ ما چقدر بر حق استوار بوده‌ایم؟ اگر آنها برای باطل برنامه دارند ما برای حق و برای محو باطل چقدر برنامه داریم؟ ما مسلمانان. ما مسلمانان با یک و نیم میلیارد جمعیت! ما شیعیان با دویست و خورده‌ای میلیون یا ما ایرانیان با 60 میلیون! یا ما بسیجیان با ده میلیون! از جهت علمی و اقتصادی آنقدر خودمان را غنی کرده‌ایم که مستقل شویم و از آن در جهت ضربه به اسرائیل استفاده کنیم؟ چرا نمی توانیم صدور نفت را این مواقع قطع کنیم؟ یا حتی کم کنیم؟ توان تاثیرگذاری رسانه‌ایمان چقدر است؟ از همه‌ی ظرفیت‌ها استفاده کرده‌ایم؟ همین جوانان شهادت‌طلب و استشهادی ما چقدر توجیه هستند؟ چقدر به نقاط ضعف اسرائیل واقف هستیم؟ اصلاً نقشه و جغرافیای آن را می‌شناسیم؟ ما که در فرودگاه چند استان برای اعزام به غزه تحصن کردیم اگر همین الان در میان اسرائیل رهایمان کنند چقدر توان ضربه زدن داریم؟! اصلاً می‌دانیم کدام طرف باید برویم؟! زبان بلدیم؟ مراکز حساس فلسطین و اسرائیل را می شناسیم؟ همسنگرها را؟ یک رفیق همفکر در فلسطین داریم که برویم سراغش؟ راه‌های نفوذ را می‌دانیم؟ اگر صد نفر از تمام این تجمع‌کنندگان را گلچین کنیم و همین الآن بفرستیم غزه آیا افتخار آفرین خواهند بود و کولاک می‌کنند یا... اینهمه آدم پای کار چقدر توانسته‌اند در حوزه رسانه‌ای در سطح بین‌الملل موثر باشند و اتفاقاتی که در این عرصه رقم زده‌ایم همه‌ی آن چیزی است که می‌شده انجام داد؟ کارهای دولتی و غیر دولتی‌مان در راستای برنامه‌ریزی برای حذف اسرائیل چه بوده است؟ چقدر توان‌های جزیره‌ای جوانانی که درونشان علیه اسرائیل می‌خروشند را سازماندهی کرده‌ایم؟ آیا حتی یک کارگاه بیست ساعته برای شناخت جغرافیا، بررسی نقاط ضعف و قوت خودی و دشمن، آموزش های چریکی و نظامی و... داشته‌ایم؟ اساتیدی که آموزش بدهند می‌شناسیم؟ اصلاً داریم؟! و...

و بالاخره اینکه برنامه‌مان برای محو اسرائیل چیست؟

-------------------------------------------------------

لینک‌های مرتبط:

این مرد زغال‌فروش است / بسیجی هستی کو پلاکت؟ عضو گردان رزمی هستی، رسته‌ات چیه؟ پیکی؟ آرپیجی‌زنی؟ چی هستی ؟ روحانی گروهانی؟ چیکاره ای؟ / فرصتی به نام «بازگشت به دیپلماسی 57» و غزه، رسواگر مرتجعان / پاسخی به یک شبهه / کوکاکولا در دست، مارلبورو بر لب، مرگ براسرائیل / سخنرانی پرشور شهید مطهری در عاشورای سال 1348 درباره فلسطین / اخبار و گزارش‌های غزه / دانلود فایل تصویری آقای پپسی کولا / اگر ما دشمنی را جدی گرفته بودیم الان اینجا معطل نبودیم!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

دریا باش، نه حباب

نامه آیت‌الله محمدحسین بهجتی به فرزندش
چهارشنبه این هفته 30 مرداد، مقارن است با اولین سالگرد رحلت آیت الله محمدحسین بهجتی(شفق) امام جمعه فقید اردکان.
فرزند دلبندم،
سلامی دلپذیرتر از نسیم بهاری و خوشبوتر از گل‌های کوهساری و گرمتر از چشمه خورشید و روشنتر از سپیده‌دمان به تو تقدیم می‌دارم؛ سلامی برخاسته از پرده جان، سلامی پرورده شور و اشتیاق.
گرامی فرزندم،
ای شکوفه آرزو و بهار امیدم، امید آن دارم که چون باد همیشه تکاپوگر و چون برق، همواره ظلمت‌شکاف و چون مهر، همیشه پرتو‌افشان و چون بدر، هماره شب‌زنده‌دار و چون شباهنگ همه شب سحرخیز باشی.
ای دل‌پسند دلخواه،
دلم می‌خواهد چون ستاره بر لب بام هستی بدرخشی و چون کهکشان از افق‌های بلند بتابی؛ چون قلّه هیمالیا، بر آسمان سرکشی و چون شفق، نور آفتاب را در سینه خود نگهداری؛ چون ارواح پاک از فرط صفا به عرش پر گیری و چون مسیح بر آسمان عروج کنی؛ چون امواج یک لحظه از حرکت باز‌نایستی؛ چون دریا عمیق و بی‌کران باشی. دلم می‌خواهد چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشی؛ چون براق، مرکب جان خویش گردی و آسمان‌ها را درنوردی تا پیمبر جانت را به معراج قُرب جانان برسانی. دلم می‌خواهد در اخلاص، سلمان و در زهد اباذر و در اسرار، کمیل و در شوق و استقامت حجر بن عدی، در بیان حجّت، هشام بن حکم و در علم و حکمت، مؤمن الطّاق و در عرفان و عمل اویس قَرن و در صبر و ثبات، زینب زمان باشی.
نور چشمم،
چشم دارم که کم از ذره نباشی که با همه خردی، همتی بلند دارد و تا به آفتاب نرسد، پای از سیر و دست از طلب نکشد.
ذرۀ خرد به خورشید رسید از سبـکی ماند سرگشـته به راه آن که سبـک‌بار نشد
آشنا باش کزین پـرده خبرها شنـوی گوش بیـگانه ز اسرار، خبـر‌دار نشد
می‌خواهم کم از نحل نباشی، نمی‌بینی که با همه ضعف و ناتوانی چه شیرین‌کار و سازمان‌دیده و پرتلاش، دوست‌نواز و دشمن‌گداز است. جز از گل‌های پاک ننوشد؛ از گل‌های هرزه و بدبو بپرهیزد و جز بر گیاهان پاک ننشیند و برنخیزد.
می‌خواهم دریا باشی نه حباب، دریا باشی که قطرات سرگردان باران و رودهای بی‌قرار و جوی‌ها و نهرهای بی‌پناه را در سینه خود جای دهی و از الطاف بی‌دریغ خویش همه را بهره‌مند سازی، حباب نباشی که سبک‌مایه و تنگ‌حوصله بوده، از پروا آکنده باشی که فرجام هوا زوال و فناست.
حباب آسا هوای خودنمائی کرد دلتنگم شدم هم صحبت دریا چو ترک این هوا کردم
چو دریا باش که ظاهرش از باطنش بهتر است؛ نه چون حباب که ظاهری آراسته دارد و باطنی خراب، بر باطن تهی خویش پرده از ریا و تزویر کشیده و سر به کبریائی برافراخته است و بدین جهت است که بد‌عاقبت است؛ نسیمی پرده‌اش بدرد و بادی آبرویش ببرد.
می‌خواهم چون شمیم گل‌های کوهستانی باشی که از خود به‌درمی‌رود و به نقطه‌های دور پراکنده می‌گردد تا از عطر خویش دل‌های پریشان را جمع و جان‌های محزون را شاد و شکفته سازد و مبادا هرگز چون شعله به گِرد خویش پیچی و چون گردباد خودمحور باشی، نبینی که شعله از خودخواهی، دور و نزدیک را بسوزد تا خود برافروزد و گردباد از خودمحوری، غبار برانگیزد و فضا را تیره سازد؟!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٧ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

ناگفته‌های عزت‌الله مطهری (شاهی):

ناگفته‌های عزت‌الله مطهری (شاهی):


رجوی هرزه سیاسی بود/ خدا کسانی را که آگاهانه خیانت می‌کنند، نابود کند 
 
گفتگو با عزت الله مطهری (شاهی) پس از انتشار کتاب خاطرات وی شاید چندان موضوعیت نداشته باشد. کتابی که تاکنون به چاپ هشتم رسیده است. با این حال، گفتگوی زیر کوشیده است زوایای ناگفته ای از کتاب زندگی و خاطرات این مبارز انقلابی را ورق بزند.

عزت الله شاهی (مطهری) در سال 1325 در خوانسار به دنیا آمد. پس از طی دوران کودکی خویش در خانواده ای فقیر اما مذهبی، سرانجام راهی تهران می شود. با قیام 15 خرداد 42 و در حالیکه تنها 17 سال داشت فعالیت های سیاسی خود را تشدید کرده و به هیئت های موتلفه اسلامی می پیوندند. پس از مدتی اشتغال در بازار حدود سال 50-51 با سازمان مجاهدین خلق آشنایی پیدا می کند و ارتباطاتی را برقرار می نماید. عزت شاهی در سال 48 به کمک تعدادی از دوستان خویش، پرچم های برافراشته اسراییل را در استادیوم شیرودی (امجدیه)، حین بازی فوتبال ایران و اسراییل به آتش می کشد و اعلامیه هایی را در ورزشگاه پخش می کند و سپس درحالی که علیه اسراییل شعار می دادند به سمت دفتر هواپیمایی اسراییل"ال.عال" رفته و آن را منفجر می کنند. او از این سالها به بعد مورد خشم و کینه ساواک قرار گرفت و فراری شد اما بالاخره روزی در میدان محمدیه (اعدام) تهران بر سر یک قرار دستگیر شد. با این وجود، وی توانست هنگام حرکت به سوی اتومبیل ساواک در یک لحظه از دست مأمورین بگریزد و فرار کند. او پس از این ماجرا دیگر نتوانست در یک مکان ثابت ساکن باشد و همیشه در حال جابجایی بود تا حدی که حتی پدر و مادر وی نیز هیچگاه از مکان اختفای او خبر نداشتند. در سال 51 یک تاکسی در مقابل سفارت ترکیه منفجر شد که راننده و سرنشین آن کشته شدند. ساواک پنداشت که سرنشین تاکسی از اعضای مجاهدین خلق بوده و کسی جز عزت شاهی نیست لذا خبر کشته شدن وی را در حالی از رادیو اعلام نمود که او از شنوندگان خبر مرگ خویش بود!

 

وی از آن روز و با تصور آنکه پرونده اش بسته شده است، به مشهد رفت و در سال 52 به تهران بازگشت تا انفجار ده بمب را برای دهمین سالگرد انقلاب سفید تدارک ببیند. از جمله اقدامات نا موفق وی ترور شعبان جعفری (شعبون بی مخ) به کمک یکی از اعضای سازمان به نام وحید افراخته بود. عزت پس از تغییر ایدئولوژی سازمان، تضاد عقیدتی و تشکیلاتی شدیدی با آنها یافت. از این رو سازمان طرح ترور و ازبین بردن او را پی ریزی نمود اما عزت بازهم با چالاکی و زیرکی خود توانست از این مهلکه نیز جان سالم به در ببرد. ساواک پس از فعالیتهای  گسترده و با اطلاع از اینکه او همچنان زنده است، سرانجام وی را در چهارراه سیروس تهران محاصره کرد و به رگبار بست و 7 گلوله نیز به بدن عزت در حال فرار اصابت کرد. او برای اینکه زنده به دست ماموران نیفتد، کپسول سیانور خورد ولی مأمورین ساواک بلافاصله با شلنگ آب، دهان و معده و شکم وی را شستند تا اینکه سرانجام تأثیر سیانور از بین رفت. عزت که به شدت زخمی شده بود به بیمارستان منتقل می شود و در حین  پانسمان بارها تحت شکنجه قرار می گیرد. او در دادگاه و با توجه به آنکه بسیاری از اقداماتش لو نمی رود، به 15 سال حبس محکوم می شود. اما ساواک به قدری از وی در هراس بود که او را در زندان بدون لباس به مدت 6 ماه دست و پا بسته به تخت می بندد. وی سرانجام پس از سالها شکنجه و مقاومتهای خواندنی، (که در کتاب خاطرات وی به صورت تفصیلی آمده است) درسال 57 از زندان آزاد می گردد و به کمیته استقبال از امام میپیوندد و در اواخر سال 63 مجدداً برای کار آزاد به بازار تهران بازگشته و نام خود را نیز به عزت الله مطهری تغییر می دهد.

 

جناب آقای مطهری، شاید سال‌ها باشد که مصاحبه‌های با شما، یک روال کلیشه‌ای پیدا کرده و با سوال از دوران بچگی و کودکی شما آغاز می‌شود و آخرین سوال نیز مربوط به فعالیت‌های بعد از انقلاب شماست ولی قصد ما از این گفتگو پرداختن به مسائل و موضوعاتی است که تا به حال در مصاحبه‌های با شما به آنها پرداخته نشده است و یا کمتر مورد توجه قرار گرفته است. لذا به عنوان اولین سوال، با توجه به تجربه‌ی فراوانی که در این زمینه دارید، بفرمایید که تشکیلات سازمان مجاهدین آیا به نظر شما از ابتدا دچار انحراف بود؟

 

ـ موسس این تشکیلات 3 نفر بودند. آقایان حیف‌نژاد، سعید محسنی و آقای عبدی (نیک بین) آقای عبدی جزوات سازمان را می‌نوشت ولی از همان اول هم نماز نمی‌خواند و مارکسیست بود. یعنی به صورت علنی چنین اعتقاداتی را داشت. حالا من نمی‌خواهم به دلایلی این قضایا را بیشتر باز کنم، چون عده‌ای در این راه رفتند و شهید هم شدند ولی از ابتدا ریشه‌ی سازمان مشکل داشت و خراب بود و پایه‌ی مذهبی و منسجمی نداشت. مشکل آنها این بود که از ابتدا حقایق را برای مردم و دیگران (حتی اعضای خویش) نگفتند و خود را به عنوان یک گروه مذهبی جا زدند و از مذهب و روحانیت سوء استفاده کردند. لذا بعد از علنی شدن عقاید آنها، بودند کسانی که در زندان به یک دفعه نماز خواندن را کنار گذاشتند و اعتراف کردند که ما سال‌هاست مسلمان نیستیم و فقط به خاطر دستور مقامات بالاتر از جمله مسعود رجوی و... تظاهر به نماز خواندن و دینداری می‌کردیم و در بیرون زندان نیز به تدریج بسیاری از مخالفان خود را به صورت ناجوانمردانه و غیر انسانی از بین بردند.

 

در میان پاسخ به سوال اول از مسعود رجوی نام بردید. لطفاً در مورد او (از لحاظ رفتاری و شخصیتی) توضیح بدهید؟

 

ـ مسعود رجوی، آدم سیاسی کاری بود. یعنی هر روز یک موضع می‌گرفت. با هر کسی، هر روز یک برخورد داشت. مثلاً امروز با شما خوب بود، فردا بد می‌شد و دوباره پس فردا خوب می‌شد. حتی با گروه‌ها هم چنین برخوردی داشت. حتی اواخر هم که چپ کرده بود و مارکسیست شده بود، در زندان به صورت مخفیانه با ساواک زد و بندهای زیادی داشت. وی بسیار ناجوانمردانه در زندان علیه دیگر مبارزین مسلمان و سالمی که با او همراه نبودند، جو سازی می‌کرد و به آنها تهمت می‌زد، لذا به همین خاطر و رفتارهای سبک و نحیفی که از خود نشان می‌داد و عدم ثبات در تصمیم‌گیری‌هایش، خود دوستان او، وی را «هرزه‌ی سیاسی» نامیده بودند. در آخر هم همین مسعود رجوی که داعیه‌دار مبارزه با ظلم و امپریالیسم شده بود، به دامان امریکا و نوکر آن یعنی صدام گریخت و خیلی از مسائل را ثابت کرد.

 

در مورد رفتارهای مارکسیست ها و منافقین در زندان بیشتر توضیح دهید.

 

ـ من در مدت 6 سالی که زندان بودم، نزدیک به 4 سال را به صورت انفرادی گذراندم ولی همان دو سالی نیز که در زندان عمومی بودم، خاطرات بسیار بدی از آنها دارم. ببینید، انسان از دشمن هیچ وقت توقع خاصی ندارد، لذا اگر ساواک ما را شکنجه می‌کرد، ما تا آخر پای آزار و اذیت‌های ساواک ایستاده بودیم. ولی به نظر من رفتارهایی که بعضی افراد در زندان با دیگران داشتند، از همه چیز بدتر بود و در واقع زندان در زندان بود! و همین رفتارهای بچه‌گانه و ناجوانمردانه‌ی آنها در بسیاری از مواقع موجب بریدگی افراد از ادامه‌ی مبارزه و بسیاری از مسائل دیگر می‌شد. من از ابتدا با آنان در این رابطه به شدت مخالف بودم چون معتقد بودم بیشتر از هر چیز در این میان، روند مبارزات ضربه می‌خورد.

 

هر کسی را که با خودشان هماهنگ نمی‌دیدند و کسانی را که زیر علم آنان نمی‌رفتند، دشمن خود می‌دانستند و می‌گفتند: «یا با ما یا بر ما» و دیگر جناح سومی را قبول نداشتند و معتقد بودند مخالفین‌شان باید به هر شکلی نابود شوند و به همین دلیل هم در زندان به مخالفین خودشان وصله‌های زیادی می‌چسباندند و در واقع آنان را از لحاظ شخصیتی خرد می‌کردند و نان را به نرخ روز می‌خوردند.

 

برخورد روحانیون با این افراد درون زندان چگونه بود؟

 

ـ سال 54 بود که سازمان، رسماً مارکسیست شدن خود را علنی و به صورت آشکار اعلام کرد و بعد هم شروع به از بین بردن بچه‌های مسلمان عضو سازمان کرد. از جمله ترور شهید واقفی، صمدیه لباف و... و بسیاری را هم بر سر قرارهای سوخته و لو رفته با ساواک می‌فرستاد. خوب در آن موقع روحانیونی که در زندان بودند، خود را در این قضیه مسئول و مدیون می‌دانستند چرا که بسیاری از رفتارهای آنها را تا قبل از این ماجراها تأیید کرده بودند، لذا تصمیم گرفتند تا اعلام مواضعی به طور جدی انجام دهند و این بود که 7 نفر از روحانیون درون زندان در آن زمان به نام‌های آقایان طالقانی، لاهوتی، ربانی، هاشمی، منتظری، مهدوی کنی و انواری حکم نجاست و تکفیر مارکسیست‌ها را اعلام نمودند. البته باید اشاره کرد که در آن موقع منافقین نیز هیچ گاه به طور صریح مواضع و عقاید خود را به روحانیون نگفته بودند و همیشه با تحریف وقایع و دروغ پردازی به دنبال مهر تایید روحانیت برای کارهای خویش بودند که این اصلی‌ترین دلیل حمایت برخی روحانیون درون زندان در آن موقع از آنها بود.

 

با توجه به حرف و حدیث‌های فراوانی که امروز از رفتارهای آقای طالقانی با منافقین در گذشته به جا مانده لطفاً از تجربه‌ی خودتان در این زمینه، برای ما توضیح دهید. چقدر حرف‌هایی که امروزه زده می‌شود درست است؟

 

ـ در آن زمان روحانیون نظرات جداگانه و رفتارهای مختلفی با هم نسبت به مجاهدین داشتند. به عنوان مثال آقایان منتظری، هاشمی و مهدوی کنی ضمن آنکه آنها را تایید نمی‌کردند و به اصل جدایی از مارکسیست‌ها معتقد بودند، ولی نظرشان این بود که اینها جوان هستند و باید با آنان نرم برخورد کرد که البته خودشان به این نتیجه رسیدند که اینها قابل اصلاح نبوده و نیستند. شخصی مانند آیت‌الله ربانی شیرازی برخورد متفاوت‌تری داشت. او معتقد بود که آنان دروغ می‌گویند و به مسائل مذهبی اعتقاد درستی ندارند و لذا برخورد تندتری با مجاهدین داشت. اما در این جمع آقای طالقانی خیلی بیشتر از بقیه با مجاهدین قاطی بود و نسبت به آنان سمپاتی داشت. جهان وطنی و باز فکر می‌کرد. حتی قضایایی از جمله قضیه‌ی شوراها که بعد از انقلاب بوجود آمد را نیز ایشان وارد قانون اساسی کرد که معتقد بود اقشار مختلف از جمله مارکسیست‌ها نیز می‌توانند سهمی در انقلاب اسلامی داشته باشند. ایشان مجاهدین را قبول داشتند و بعد از انقلاب نیز حتی گردانندگان اصلی دفتر آقای طالقانی همین افراد بودند. در واقع ایشان خیلی سیاسی فکر می‌کرد و خیلی خود را با روحانیت تطبیق نمی‌داد.

 

حالا با این همه، آیا مجاهدین به آنچه می‌خواستند رسیدند؟

 

ـ خیر. در واقع به همین علت از شخصیت ایشان سوء استفاده کردند و یک سری مزخرفات را راجع به شکنجه‌های ایشان و دخترشان مطرح کردند. مسائلی که واقعیت نداشت. چرا که به آقای طالقانی حتی کوچکترین توهین را نیز انجام نداند. در بین روحانیون زندانی فقط ایشان بود که با لباس روحانیت در زندان بود و اصلا شکنجه نشد، البته ایشان هم بسیار آدم با شخصیتی بود و در بازجویی‌ها هم خوب عمل می‌کردند. لذا بعد از زمانی که خود آقای طالقانی نیز حکم تکفیر آنان را اعلام نمودند، شاید اتهاماتی که به ایشان زدند به شخص دیگری نزدند. زیرا می‌گفتند: ما توقعی که از آقای طالقانی داریم از دیگران نداریم و مسائلی رو که مطرح کردند فقط برای سوء استفاده بود و واقعیت نداشت. از جمله شکنجه دادن دختر آقای طالقانی مقابل پدرش و یا اینکه بعد از سکته‌ی ایشان گفتند آثار شکنجه روی بدن ایشان باقی مانده که آقای طالقانی در یکی از مصاحبه‌های همان زمان اعلام کردند که من شکنجه نشدم.

 

آیا شما در مدتی که زندان بودید با دکتر شریعتی هم سلول بودید؟ کلاً از رفتارهای باز جوها با دکتر صحبت کنید.

 

ـ بنده با ایشان هم سلول نبودم ولی گاهی اوقات نیز به صورت پنهانی با هم احوالپرسی می‌کردیم. ایشان را اصلا شکنجه نکردند و در واقع با وی به عنوان یک شخصیت سیاسی برخورد می‌کردند و می‌خواستند ایشان را بخرند. وعده‌ی پست و مقام بدهند و البته ایشان هم تا آن زمان قولی نداد. تا اواخر که از ایشان قول گرفتند مقالاتی در روزنامه‌ها بنویسد و به همین علت هم او را آزاد کردند. بعد هم مقاله‌ای از ایشان به نام «بازگشت به خویشتن» چاپ شد و بعد هم ایشان به صورت قانونی یا غیر قانونی به خارج از کشور رفتند و همان جا سکته کردند و یکی از علت‌های سکته‌ی ایشان هم این بود که بسیار و به صورت افراطی سیگار می‌کشید.

 

جناب مطهری یکی از سؤالاتی که برای بسیاری از خوانندگان کتاب خاطرات شما مطرح است، این است که روزی که خسرو گلسرخی را برای بازجویی آخر و اعدام بردند، چرا خسرو کت و شلوار خود را به شما داد؟ مگر دوستان مارکسیست او آنجا حضور نداشتند؟ چه شد که او شما را انتخاب کرد؟ (با توجه به اینکه او مارکسیست بود)

 

ـ آقای گلسرخی یک شخصیت روشنفکر سیاسی بود ولی مارکسیست بود. ایشان در جشن فرهنگ شیراز که شاه و فرح و... قرار بود به آنجا بروند، می‌خواستند با دوستان خود فعالیت مسلحانه انجام دهند و اسلحه درون دوربین‌هایشان مخفی کرده بودند. قسمتی از نقشه‌ی آنان لو رفت ولی اصل قضیه همچنان مخفی مانده بود. لذا مدتی هم با من در کمیته‌ی مشترک هم سلول بود. او وقتی شرایط ما را می‌دید، تعجب می کرد که برای چه و با چه انگیزه‌ای برای دیگران زیر شکنجه‌های طاقت فرسا مقاومت می‌کردیم. خوب من هم یک سری مسائل مذهبی را برای او مطرح می‌کردم و کمی هم تحت تأثیر قرار گرفته بود و بعداً هم به طور اتفاقی مجدداً در زندان قصر با هم، هم‌سلول شدیم و من بحث‌های قبل را برای او ادامه دادم. بعد زمانی هم که می‌دیدم دلهره دارد، می‌گفتم: خسرو! ما مسلمانها معتقدیم که آن دنیا خبرهایی هست. حالا شاید الآن نتوانم برایت طوری استدلال کنم که خوب بفهمی چه می‌گویم ولی حالا که همه‌ی ما رفتنی هستیم ضرر نمی‌کنی اگر کمی هم به اعتقادات ما فکر کنی. خلاصه خدا را فراموش نکن تا یک جایی دستت را بگیرد. با این صحبت‌ها حال و هوای خسرو مقدار زیادی تغییر می‌کرد. روزی هم که آمدند تا برای بازجویی و بردن به کمیته او را ببرند، رنگ و روی خود را باخته بود و من به او آرامش می‌دادم. همان لحظه نیز یک دست کت و شلوار مشکی نو به من داد و گفت: اینها پیش تو باشد. اگر آمدم که از تو می‌گیرم و اگر هم نیامدم، مال تو. من هم بعد از اعدامش آن را به یک مستحق دادم تا برای خسرو خیری باشد. و بعداً هم شنیدیم که در دادگاه به امام حسین‌(ع) بسیار احترام گذاشته و در صحبت‌هایش از نام ایشان بهره برده است.

 

شاید بتوان گفت یکی از جذاب ترین قسمت‌های کتاب خاطرات شما زمانی است که وحید افراخته بسیاری از مسائل را بدون مقاومت لو می‌دهد. با توجه به اینکه وحید افراخته فردی بود که شما قبل از دستگیری اتان، بسیاری از مسائل را به او گفته بودید و با همکاری همدیگر خیلی از کارها را انجام داده بودید، آیا فکر می‌کردید روزی وحید چنان عوض شود که مقابل شما با ساواک همکاری کرده و خیلی مسائلی را که شما تا آن لحظه زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها مقاومت کرده بودید و نگفته بودید، یکباره لو بدهد؟

 

ـ همان طوری که اشاره کردید، تا قبل از دستگیری با هم فعالیت‌های مسلحانه هم انجام داده بودیم و از بسیاری مسائل بین هم آگاه بودیم و تا آن زمان ایشان مشکل خاصی نداشت. هر چند بعضی وقت‌ها مسائلی را دروغ می‌گفت... ولی از زمانی که سازمان تغییر عقیده داد، وحید واقعاً جزو افراد خبیث شد. او هم در ترور صمدیه لباف و هم در ترور شریف واقفی نقش اصلی را داشت و ضارب بود. البته من این مسائل را چون درون زندان بودم، نمی‌دانستم و بعد از دستگیری وحید فهمیدم. به یاد دارم که روزی که وحید را گرفته بودند، یکی از نگهبان‌ها من را به بهانه‌ی شستن ظرف‌ها از سلول بیرون کشید و به من گفت: فلانی را گرفته‌اند و دارد راجع به تو حرف می‌زند! و یا صمدیه لباف زمانی که می‌خواست از جلوی سلول من رد شود با صدای نیمه بلند گفت: عزت! وحید خائنه... و من اینطوری آماده‌ی پذیرفتن خیلی از مسائل شدم.

 

تا سال 53 که وحید را نگرفته بودند، بسیاری از مسائل لو نرفته بود ولی بعد از دستگیری او قضایای ترور شعبان مجامخ، انفجار هتل شاه عباس اصفهان و... لو رفت و دائماً هم به من نصیحت می‌کرد که با ساواک همکاری کنم و حرف‌هایم را بزنم! و من هم جلوی بازجوها به او می‌گفتم: وحید می‌کشندت. هرچه خیانت کنی، باز هم می‌کشند. ولی او می‌گفت: ساواک از مجاهدین بهتره، اینا برای مملکت بهترن و...

 

خلاصه کلی عوض شده بود ولی با اینکه به او قول داده بودند که در صورت همکاری او را اعدام نکنند، سرانجام با تمام خفت و پستی او را اعدام کردند و گویا وحید هرچه به آنها التماس کرده بود، نتیجه‌ای نگرفته بود.

 

یکی از سوالاتی که برای بسیاری پیش آمده، این است که در حالیکه شما یک مبارز مسلمان بودید چطور، 4 بار و به اشکال گوناگون دست به خودکشی زدید؟

 

ببینید، شاید این مسائل برای بعضی‌ها توجیه مذهبی نداشته باشد ولی هر کس با توجه به شرایطی که داشت و اطلاعاتی که در دسترس داشت، باید تصمیم می‌گرفت که در صورت لو دادن اطلاعات و عدم تحمل، باید خودکشی کند یا نه؟ در تاریخ هم داستان‌هایی نقل شده که مثلاً زمانی که ائمه می‌خواستند پیغام مهمی را توسط شخصی به شهر دیگر بفرستند، اگر در راه آن شخص مورد محاصره‌ی دشمن قرار می‌گرفت یا خودکشی می‌کرد یا نامه را قورت می‌داد. لذا می‌توان از این قضایا نیز استنباطی داشت. ولی اگر قرار بود که هر کسی که می‌دانست تاب و تحمل شکنجه را ندارد و اطلاعات را لو می‌دهد و بعد از یک مدت هم اعدام می‌شود، خودکشی نکند، در آن صورت تمام یک تشکیلات ظرف چند روز از بین می‌رفت. مثلاً شما ببینید اگر آقای افراخته زنده به دست ساواک نمی‌افتاد چقدر از مسائل لو نمی‌رفت...

 

اولین خودکشی من هم زمان دستگیری‌ام بود که سیانور خوردم ولی بلافاصله مامورین با شلنگ آب تمام معده و شکم مرا شستند و اثر سیانور از بین رفت. دفعه‌ی دوم زمانی بود که مرا به مدت 6 ماه به تخت بسته بودند. پس از شکنجه‌های فراوان و عدم نتیجه‌گیری، سرانجام مرا 6 ماه به یک تخت فلزی سفت بستند و در روز فقط یک بار آنهم برای دستشویی مرا از تخت باز می‌کردند. در این مدت من نقش یک مترسک را داشتم و دیگر متهمین را بالا سر می‌آوردند و آنان را تهدید می‌کردند در صورت عدم همکاری، به سرنوشت من مبتلا کنند و من که دیدم با این حساب دارم موجب ضعف دیگران می‌شوم و حکم اعدامم هم قطعی است، تصمیم گرفتم با پریز برق خودکشی کنم. لذا یک روز که مر از تخت برای دستشویی رفتن آزاد کردند، پس از دستشویی به سرعت به سمت پریز برق رفتم و دستم را به سیم لخت آن گرفتم ولی چون دمپایی پلاستیکی پایم بود، برق فقط مرا به گوشه‌ای پرتاب کرد. بار سوم زمانی بود که مسائل دیگری پیش آمده بود و من خود رو از راهروهای طبقه‌ی سوم به پایین پرتاب کردم و حتی با سر خود رو انداختم که خونریزی کنم و بمیرم ولی باز هم موفق نشدم و فقط کتف و دست‌هایم زخمی شد. و آخرین بار نیز زمانی بود که با تیزی رگ خود را در سلول زدم و پس از اینکه خون بسیاری از من رفته بود، ناگهان نگهبان موجه شد و سریع مرا برای پانسمان بردند.

 


لطفاً کمی هم در مورد حالات و رفتارهای بازجوهایتان توضیح دهید و عاقبت تک تک آنها.

 

عرض کنم خدمتتان که آنجا شخصی بود به نام دکتر حسینی! البته سواد خواندن و نوشتن هم نداشت ولی در شکنجه تخصص داشت و به همین علت معروف به دکتر حسینی بود. او حتی قیافه‌اش هم شکنجه‌آور بود. هیکل خیلی بزرگی مثل دراکولا داشت که اصلاً بین زندانیان با همین نام معروف بود و چون هیچ کفشی اندازه‌ی پاهایش نبود، همیشه گیوه به پا داشت. دستش به قدری بزرگ و سنگین بود که در اثر سیلی زدن گوش چند نفر را کر کرده بود، لذا حواسش جمع بود و به گونه‌ی افراد سیلی می‌زد. دندان‌هایش هم مثل گراز، بزرگ و یکی در میان بود. چشمان تو رفته و کله‌ی بزرگش هم چهره‌ی کریه المنظرش را کامل کرده بود و بعد از انقلاب هم زمانی که خانه‌ی او را محاصره کردند تا دستگیرش کنند یک گلوله به گلوی خود زد و پس از 20 روز که در کما بود، مرد. همین آقای حسینی استاد شلاق زدن بود. به نحوی که با هر ضربه تا مغز آدم از درد سوت می‌کشید. در کل بازجوها هیچ کدام از لحاظ روانی تعادل نداشتند. یادم هست که بعضی وقت‌ها با فندک تمام موهای بدنم را می‌سوزاندند و یا زیر هر ناخن چند تا سوزن می‌کردند بعد با داغ کردن سوزن‌ها، ناخن‌ها عفونت می‌کرد و خود به خود می‌افتاد. دستگاه‌های شوک و آپولو هم جزو شکنجه‌های متداول بود و حتی در آن 6 ماهی که مرا به تخت بسته بودند دائماً هر روز یا اب مشت تو شکم من می‌زدند و یا مرا لاق می‌زدند و یک پتو هم روسر من بود تا جایی را نبینم. به یاد دارم یک روز که پتو رو سرم نبود. دکتر شریعتی آمد و از دور و با ایما و اشاره با من صحبت کرد و گفت برایت دعا می‌کنم، همین. و الآن که فکر می‌کنم، می‌بینم با اینکه در آن شرایط بدنم خونی و نجس بود ولی شاید نمازهایی که در آن شرایط خواندم از بسیاری دیگر از نمازهایم نزد خدا مقبول‌تر باشد.

 

آقای مطهری، آیا شما آرش، شکنجه‌گر معروف را که گفته بود، امیدوارم عزت شاهی مرا حلال کند، حلال می‌کنید؟

 

من سعی کردم، هیچ گاه با دشمنانم نیز کوچکترین برخورد بد و اعتراض آمیزی انجام ندهم. حتی بعد از انقلاب که من در کمیته بودم، من خیلی از سربازان و مأمورینی را که تا چند وقت پیش ما را در زندان‌ها آزار می‌دادند و حالا دستگیر شده بودند، آزاد می‌کردم و از هیچ کس هم شکایت نکردم. حتی آرش و تهرانی که سخت‌ترین فشارها را روی من وارد کرده بودند، من در زندان قصر بهترین محبت‌ها را به آنها کردم. مثل وضع خورد و خوراک و ملاقات با خانواده و... که اینها موجب شده بود تا آرش در جلسه‌ی محاکمه‌ی خود از من حلالیت بطلبد.

 

در مورد سرنوشت دیگر بازجوها هم باید عرض کنم که عده‌ای بعد از انقلاب دستگیر شدند و اعدام شدند و بقیه هم فرار کردند. اخیراً هم شنیدم منوچهری در امریکا به مرض هاری مبتلا شده و دیگران را گاز می‌گیرد که به همین خاطر او را در قفس کرده‌اند و یا رسولی راننده‌ی ماشین پپسی کولا شده و بار جابه‌جا می‌کند! خلاصه تمام آنها هم به پستی و دریوزگی افتادند.

 

علت اینکه شما با توجه به این همه زحمتی که برای انقلاب کشیدید، بعد از انقلاب بر خلاف خیلی‌ها، پست و مقامی نگرفتید، چیست؟

 

ـ من بعد از انقلاب تا سال 63 در نهادهای مختلف از جمله دادستانی، کمیته، زندان قصر و... مشغول به خدمت بودم و بعد به دلایل مختلفی از جمله مسئله‌ی مدرک گرایی و عدم اهمیت دادن به تجربه ترجیح دادم از خیلی مسائل کناره‌گیری کنم. به هر حال شاید الآن دیگر خیلی به صلاح نباشد که من مسائلی را مطرح کنم و شما می‌توانید قسمت‌های آخر کتاب من را مطالعه کنید (بحث آقای فلاحیان) خلاصه خیلی از کارهایی که آنها می‌خواستند انجام دهند، با سلیقه‌ی من جور در نمی‌آمد و به همین علت استعفا نامه‌ای نوشتم و از خیلی کارها خودم را کنار کشیدم. چون به یاد دارم آن زمان حضرت امام (ره) فرموده بودند: ممکن است چند نفری همه خوب باشند ولی در کنار هم نتوانند به خوبی کار کنند، لذا این بود که مصمم شدم تا به نفع بقیه کنار بروم تا آنها خوب کار کنند.

 

آیا به نظر شما انقلاب به آنچه که می‌خواسته تا الآن رسیده است؟

 

ـ من این انقلاب را مانند فرزند خودم می‌دانم. فرض کنید شما یک بچه‌ی 3ـ4 ماهه دارید. چقدر دوستش دارید؟ حالا اگر این بچه را جلوی روی شما بیندازند داخل دیگ آب جوش تا پخته شود، بعد هم با موچین شروع کنند گوشت بدنش رو به کندن چه حالتی به شما دست می‌دهد؟! (با گریه) ما برای این انقلاب زحمت کشیدیم. ما هدفمان با واقعیت‌های موجود و فعلی تفاوت داشت. متاسفانه افرادی آمدند که حتی مدرک تحصیلی‌شان کامل نشده بود ولی سریع به وزارت رسیدند. به اصل نظام هیچ انتقادی وارد نیست. آن چیزی که مد نظر ما و امام بود، به دور از هر گونه نقد و ایراد است، این آدم‌هایی هستند که داخل نظام‌اند و باعث دل‌خوری و سرخوردگی مردم می‌شوند. از خداوند می‌خواهم کسانی را که آگاهانه خیانت می‌کنند و باعث یأس مردم هستند، نیست و نابودشان کند و دیگران را نیز هدایت کند. من معتقدم که باز هم اگر روزی اصل نظام به خطر بیفتد، باز هم خیلی‌ها فرار می‌کنند و این ما هستیم که می‌مانیم و با چنگ و دندان از اصل نظام دفاع می‌کنیم.

 

و به عنوان آخرین سوال هم اینکه لطفاً بفرمایید چرا بعد از انقلاب تغییر فامیلی دادید و عزت الله شاهی تبدیل به عزت الله مطهری شد؟

 

ـ حقیقتاً همین قضایایی که مجدداً دوـ سه ساله راجع به من تبلیغات شده و... اوایل انقلاب نیز دقیقاً این شرایط پیش آمد و مردم به من خیلی احترام می‌گذاشتند. من برای این، فامیلی خود را تغییر دادم که دیگر مردم من را به نام قبلی نشناسند و احترام زیادی نگذراند. در واقع دوست ندارم از سوابق گذشته‌ام سوء استفاده کنم و در این مدت هم تلاش کردم تا مانند قشر ضعیف جامعه زندگی کنم. وگرنه من هم امکانش را داشتم سالی چند بار...

 

متأسفانه عده‌ای رفتارهایی انجام دادند که به انقلاب ضربه زدند و افتادند دنبال مسائل مادی و سوء استفاده‌های اینچنین و آبرو و قداست یک زندانی سیاسی را از بین بردند. من هم برای آنکه از این مسائل به دور باشم و نگویند که فلانی با حکومت بوده و دزدی کرده و... سعی کردم از لحاظ ظاهری و مادی، زندگی خیلی معمولی داشته باشم و خود را با قشر ضعیف جامعه بیشتر تطبیق دهم.

 

در پایان اگر سخنی دارید بفرمایید.

 

ـ من تا 3، 4 سال اخیر، هیچ حرفی نزده بودم حتی یک کلمه. فقط اوایل انقلاب، سال‌های 60ـ59 به بعضی شهرستان‌ها رفتم و صحبت‌هایی کردم تا نسل جوان منحرف نشوند و به دام غرب و شرق نیفتند. حتی به یاد دارم آن موقع بودند کسانی که در جلسات حرف‌هایم را ضبط می‌کردند و می‌دادند به سران منافقین از جمله رجوی و آنان هم پس از گوش دادن پیغام می‌فرستادند که عزت دستت درد نکند، حرفهایت خوب بود. در واقع مسخره می‌کردند. الان هم تنها به دلیل اینکه می‌بینم اگر مسائلی را مطرح نکنم، ممکن است خیلی وقایع تحریف شود، حاضر شدم تا بسیاری از مسائل را بگویم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦ - سید مجتبی رفیعی اردکانی

خاطراتی ازآيت الله خاتمی به مناسبت سالگرد ارتحال ايشان

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه
اين افتخار الهي بود كه اينجانب مدت 78 ماه در خدمت آيت الله خاتمي (ره) باشم. البته هرگز خود را لايق اين خدمت نمي دانستم و در اين مدت همواره آرزو داشتم تا آخر عمرم در كنار آن بزرگوار خدمت كنم، و فكر اينكه روزي آن عزيز از ميان ما برود مرا آزار    مي داد، ولي آنچه دلم نمي خواست اتفاق افتاد؛ اين بنده گنهكار ماند و آن روح خدا به رحمت خدا پيوست، و داغ آن بزرگوار در دل اين عاشق دلباخته به جا ماند. ان شاءالله در بهشت با جدشان همنشين باشند و ما هم لياقت آن را داشته كه  ادامه دهنده راه آن روشن ضمير  باشيم، حقير بر خود واجب دانستم كه شمه اي از خاطرات همجواري خود را با اين معلم بزرگ اخلاق بيان كنم:

1- الگوي زندگي
بايد عرض كنم در اين مدت كه خدمت آيت الله خاتمي (ره) بودم، يك دنيا خاطره بود، بهتر بگويم تمام حركات و كارهاي ايشان درس اخلاق بود. از برخورد با مردم، برخورد با رزمندگان و خانواده هاي شهدا، اسرا و ايثارگران گرفته تا كارهاي دولتي ايشان و استفاده از بيت المال،  سهم امام و حتي در عبادت، غذا خوردن و مهمانداري نظم و ترتيب خاصي داشت  و همه اين ها نوعي درس بود.
2- ساده زيستي
ايشان از اسراف كردن بدشان مي آمد به حدي كه اگر نصف ليوان آب را ميل مي كردند نصف ديگر را نگه مي داشتند تا دور ريخته نشود. موقع غذاخوردن هر قدر كه ميل داشتند غذا براي خود مي كشيدند و بعد از غذا، خرده هاي داخل سفره را جمع كرده و   مي خوردند. غذايشان بسيار ساده بود. و اگر در جايي براي ناهار و شام دعوت مي شدند عذري مي آوردند و سعي داشتند كه نروند. اگر در مسافرت به جايي دعوت مي شديم كه انواع غذاها در سفره بود، ايشان يكي از غذاهايي كه ساده تر بود ميل مي كردند.
خانم آقا نقل كرده اند: «وقتي علي، پسرشان دانشگاه قبول شده بود به دو هزار تومان پول احتياج داشت،  وقتي خدمت آقا رسيديم موضوع را مطرح كرديم. آقا گفتند پولي ندارم، در حالي كه هميشه در كمدشان پول موجود  بود، ايشان فرمودند: «اين پول، مال بيت المال است و از خود پولي ندارم، برويد نزد ابوتراب شاكر و بگوييد براي خريد انار باغ بيايد تا احتياجتان برطرف شود.»
آيت الله خاتمي (ره) تمام عمرش را در خدمت مردم و نظام گذراندند. ايشان تا موقعي كه امام جمعه اردكان بودند برنامه كاريشان حساب شده بود. ساعت   8 صبح جهت تدريس و حل مشكلات مردم به مدرسه علميه مي آمدند. چند نفر از ادارات مختلف جهت رسيدگي مشكلات مردم در دفترايشان بودند، تا  به مسائل و مشكلات آنها رسيدگي كنند و هيچ كس از در مدرسه ناراضي بيرون نمي رفت. ايشان همه روزه تا موقع نماز ظهر در مدرسه حضور داشتند.
نمونه اي ديگر از ساده زيستي و قناعت ايشان در زندگي اين بود كه روزي مهندس مير حسين موسوي( نخست وزير سابق ) قرار بود مهمان آقا باشند. از ايشان راجع به پذيرايي پرسيديم. گفتند: فقط سيب و پرتقال بگيريد. وقتي رفتيم  يكي  از برادران  دفترشان گفتند : ليموشيرين اضافه كنيد، جواب آقا با
 خودم. وقتي خدمت مهمان ها ميوه آورديم آقا ناراحت شدند كه چرا ليموشيرين اضافه كرده ايد. ما گفتيم فلاني اين طوري خواستند. ايشان را احضار كردند و گفتند: شما به اجازه چه كسي ليموشيرين گرفتيد؟ جواب دادند: آقاي نخست وزير آمده است، گفتم ميوه كم است لذا بنده ليموشيرين را اضافه كردم، پول آن را خودم مي دهم. آقا فرموند: از چه پولي  مي خواهيد بدهيد؟ ديگر تكرار نشود.
3- اخلاص و گذشت :
آيت الله خاتمي (ره) تا موقعي كه امام جمعه اردكان بودند اجازه  نمي دادند صدايشان ضبط شود لذا از مصاحبه،  فيلم برداري و تبليغ گريزان بودند؛ چون خيلي مخلص بودند و فقط براي رضايت خدا خدمت مي كردند.
يك روز نيز راجع به مجلس خبرگان مي خواستند از آقا پوستر و عكس چاپ كنند. وقتي كه فهيدند، گفتند: « اگر يك ريال خرج تبليغات بنده كنيد راضي نيستم. مرا تمام ايران مي شناسند، ديگر تبليغ لازم نيست. اين روش غربي هاست.»
ايشان گذشت عجيبي نيز در زندگيشان داشتند. يادم است روزي شخصي خدمت آقا آمد و گفت بنده غيبت شما را كرده ام از من راضي شويد فرمودند: «من راضي هستم ان شاءالله خدا از تو و من راضي باشد.» حتي بعد از اينكه آن شخص مي خواست برود، چند قدمي ايشان را همراهي كردند.
4- جبهه و جنگ :
با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران كه كشور درگير جنگ بود،  تقريبا نصف وقت شريفشان را در مورد كمك و برنامه ريزي تداركات جبهه و جنگ صرف مي كردند. به طوري كه هر وقت رزمنده اي نزد وي مي آمد هيچ وقت دست خالي بر نمي گشت و به هر نحوي بود به او روحيه مي دادند. ايشان مرد عمل بودند نه شعار. وقتي به مناطق جنگي سر مي زدند، مشكلات را يادداشت مي كردند و بعدا در جلسه شوراي جنگ كه هفته اي يك مرتبه در منزلشان برگزار     مي شد، با مسئولين مطرح مي كردند.
او در رفع مشكلات جبهه و جنگ از هيچ چيزي دريغ نداشتند. ارتش و سپاه در نظر ايشان هيچ فرقي نداشت.  آقا مسائل و مشكلات رزمندگان را از نزديك بررسي مي كردند و خدمت امام (ره) گزارش مي دادند و مسائل تداركات تيپ الغدير و حتي تيپ  و لشكرهاي ديگر، از غرب تا جنوب را پيگيري مي كردند.
 هر موقع كه از جبهه، نماينده اي از تيپ و لشكري خدمت آقا  مي آمدند، براي كمك، ايشان را به ستاد جبهه و جنگ استان معرفي مي كردند.
 وقتي كه جهت بازديد از رزمندگان به جبهه مي رفتند، تمام تيپ و لشكرها از آقا به خاطر كمك به جبهه و رفع مشكلات آن ها تشكر مي كردند.
در بحبوحه جنگ، بازسازي يكي از مناطق غرب كشور برعهده استان يزد بود. ايشان مي بايست  بودجه بازسازي آن منطقه را از طريق كمك هاي مردمي تأمين مي كردند.
 دراولين برخوردي كه آيت الله خاتمي (ره) با مردم و كارخانه دارها در رابطه با كمك به جبهه داشتند؛ با استقبال  آن ها مواجه مي شد و مي گفتند هر چه شما بگوييد ما كمك مي كنيم. و اين نبود مگر به خاطر لطف خوش آن بزرگوار.
آيت الله خاتمي با فرماندهان جنگ ارتباط نزديكي داشتند مخصوصا شهيد بابايي و شهيد صياد شيرازي، هر وقت عملياتي در پيش بود، شهيد بابايي دو روز زودتر خدمت آقا مي رسيدند و خبر حمله و جزييات آن را با ايشان در ميان مي گذاشتند. واز وي درخواست دعا  براي رزمندگان و حل مشكلات آنها مي كردند.
در مورد مسأله جبهه و جنگ به قدري نكته سنج و دقيق بودند كه يك روز وقتي براي بازديد از تيپ الغدير رفته بودند به ايشان خبر آوردند كه در جبهه رزمندگان آب گرم مي خورند و براي آن ها يخ نبرده اند، تقريبا موقع نماز ظهر بود كه ايشان فوري  مسئولين تيپ الغدير را احضار كردند و گفتند كه اين مسأله پيگيري شود، تا اين مسأله حل نشد نه نماز خواندند و نه ناهار ميل كردند.
يك روز كه براي بازديد  يكي از موقعيت هاي جبهه رفته بوديم وقتي رزمندگان آيت الله خاتمي را ديدند شعار « صل علي محمد(ص) يار امام خوش آمد» سر دادند. آقا گريه كردند و به رزمندگان گفتند:« شماها يار امام هستيد نه بنده.»
آيت الله خاتمي مدتي آرزو داشتند تا از رزمندگان نيروي دريايي سپاه و قايق هاي تندروي واقع در جزيره ها بازديدي داشته باشند؛ به طرف بندرعباس حركت كرديم، وقتي به آنجا رسيديم هوا نامناسب و دريا طوفاني شده بود،  به جايي رسيديم كه با هيچ وسيله اي نمي توانستيم آقا را به قايق برسانيم. ايشان  نيز اين مسافت طولاني را به اميد ديدار رزمندگان آمده بودند و قادر به طي فاصله خشكي تا قايق (كه قريبا يكصد متر بود) نبودند. بنده با خودم فكر كردم در برگشت موج به ساحل آقا را بغل كنم و به طرف قايق ببرم. همين كار را هم كردم. وقتي به قايق رسيديم ايشان خيلي خوشحال بودند و برايمان دعا كردند. چون هر موقع كمك يا كاري  براي آقا مي كرديم خوشحال مي شدند و مي گفتند: « من كه چيزي ندارم به شما بدهم ان شاء الله خداوند بهشت به شما بدهد.» .
در چند روزي كه در بندرعباس حضور داشتنداز تأسيسات بندر و مدرسه علميه بازديد كردند و با برادران اهل تسنن نيز ديداري داشتند.
5- توجه ويژه به خانواده ي شهدا و ايثارگران :
وقتي خبر شهادت رزمنده اي را به آيت الله خاتمي (ره) مي دادند، اولين كسي كه براي عرض تبريك و تسليت به خانواده آن شهيد بزرگوار سر مي زد، آقا بودند. و اولين مراسم نيز از طرف ايشان براي آن شهيد برگزار مي شد. به طور نمونه وقتي خبر  شهادت شهيد عاصي زاده را به آقا دادم ايشان  براي عرض تبريك و تسليت  به خانواده محترم آن شهيد بزرگوار به منزلشان رفتند. آقا حتي به توابع اردكان نيز براي اين مراسم ها مي رفتند و به خانواده هاي شهدا دلداري مي دادند و مثل فرزند خودشان در اين جور مراسم ها سوگواري مي كردند. به طوري كه ايشان بين فرزند دخترِخودش؛ (شهيد حسن خليلي) و ديگر شهدا هيچ فرقي نمي گذاشتند.
 در مورد خانواده اسرا هم در همه حال، آقا احوال آنها را نيز  مي پرسيدند و براي آنهايي كه امكان نامه نوشتن بود جواب نامه هاي آنها را مي دادند. و دعاي آقا در مورد اسرا اين بود كه خدايا به حق موسي بن جعفر (ع) فرزندان اسلام را از اين كافران بعثي نجات ده و به وطن خودشان به سلامت برگردان.
6- جانشيني شايسته
 روز شهادت سومين شهيد محراب آيت الله صدوقي(ره)،« دهم ماه مبارك رمضان سال 1361» بعد از نماز جمعه حجت الاسلام  راشد يزدي به آقا زنگ زدند و خبر شهادت آيت الله صدوقي (ره) را دادند. بنده در حيات باغ قدم  مي زدم كه ناگهان صداي گريه آقا و خانم ايشان را شنيدم. به طرف اتاق رفتم و پرسيدم چه خبر شده است؟ خانم آقا گفتند: آيت الله صدوقي (ره) شهيد شده اند. لذا آقا از ما خواستند كه به يزد برويم.  حركت كرديم. وقتي كه به يزد رسيديم خبردار شديم كه بلافاصله پيكر شهيد آيت الله صدوقي (ره) را به بيمارستان افشار برده اند. به آنجا رفتيم و تا شب منتظر پسر شهيد آيت الله صدوقي (ره) (حجت الاسلام محمدعلي صدوقي) شديم تا از تهران بيايند. و مراسمي براي آن شهيد بزرگوار بگيرند. فردا نيز براي تدفين ايشان به يزد رفتيم، شب نيز در منزل آن شهيد جلسه اي راجع به جانشيني امام جمعه يزد برگزار شد كه در آنجا از دفتر امام نمايندگان و وزرا حضور داشتند. نظر عامه نمايندگان اين  جلسه و تمام علماي يزد روي آيت الله خاتمي (ره) بود، ولي ايشان قبول نكردند. باز صبح روز بعد براي مراسم ترحيم به يزد رفتيم،  آن شب ادامه جلسه  شب قبل بود كه در آن جلسه از دفترحضرت امام (ره) تلفني تماس گرفتند و خواستند كه آيت الله خاتمي گوشي را بگيرند. من نمي دانم  حضرت امام (ره) به ايشان چه مي گفتند كه آيت الله خاتمي در جواب گفتند: اگر امر بفرماييد «چشم» و مدت زيادي با  امام (ره) صحبت مي كردند. وقتي آخر شب به اردكان باز گشتيم آقا خيلي ناراحت بودند. ما پرسيديم خسته شديد؟ فرمودند: « خير، امام مسئوليت نمايندگي و امام جمعه يزد را به من دادند و گفتند فردا حكم شما را مي دهم، اگر امر امام نبود بنده قبول      نمي كردم.» در بخشي از حكم امام (ره) آمده است :« چنابعالي را كه موصوف به علم و تقوا هستيد ، به سمت نماينده و امام جمعه منصوب مي نمايم.»
اين بود كه فرداي آن روز به يزد رفته و مدت يك هفته اي آقا در منزل داماد اخوي خود بودند. تا اينكه كنار اداره دارايي يك ساختمان دولتي پيدا شد  و مدت 2 سال در آنجا بودند، تا اينكه شهيد جوكار معاون وقت سياسي استاندار يزد كه مردي بسيار مهربان و مخلص و الهي بود، وقتي زندگي آقا را ديد خيلي ناراحت شد. ايشان با كمك جهاد سازندگي سه دستگاه ساختمان اداري مركز بهداشت روبه روي بيمارستان مجيبيان در اختيار آقا گذاشتند. يكي براي ملاقات هاي عمومي و خصوصي، يكي براي سكونتا آقا و خانواده، ديگري براي محافظين و اطراف آنجا با نظر سپاه طرح حفاظتي زده شد. وقتي كه به ساختمان جديد رفتيم از من و چند نفر ديگر گله كردند و گفتند: « چرا به من نگفتيد كه سه ساختمان با اين وسعت در نظر گرفته شده، شما مي خواهيد بنده را به جهنم بفرستيد؟» در حالي كه از لحاظ مهندسي و معماري
ساختمان ها چندان تعريفي نداشت. هر منزل 200 متر زيربنا و 3 متر ارتفاع از كف حيات تا پشت بام داشت. از تقوا و ساده زيستي آن بزرگوار بود كه از اين نوع زندگي نيز وجدانشان ناراحت مي شد.
7- چهره اي شاخص
 آيت الله خاتمي (ره)  همه امور و كارهايشان نمونه بودند؛ دو هفته يك بار در جلسه شوراي مركزي ائمه جمعه شركت مي
كردند. از جمله اعضاي اين شورا حضرات آيات عظام: آيت الله  خامنه اي (حفظه الله)،مرحوم آيت الله ملكوتي (ره) و مرحوم آيت الله مشكيني (ره) بودند.
ضمنا سالي دو بار در مجلس خبرگان شركت مي كردند كه در آنجا تمام  اعضاي خبرگان به آيت الله خاتمي (ره) ارادت خاصي داشتند و اكثر نظراتي كه ايشان ابراز مي داشتند تصويب مي شد.
سالي يك مرتبه در كنگره جهاني ائمه جماعات در تهران و كنگره جهاني حضرت امام رضا (ع) در مشهد شركت مي كردند كه در اين كنگره ها از كشورهاي خارجي شخصيت هايي نيز مي آمدند و ملاقات هايي انجام مي شد كه در اين ديدارها چهره نوراني و خوش روي آقا توجه تمام مهمان ها را به خود جلب مي كرد تا جايي كه به ايشان كارت دعوت مي دادند تا به كشورهايشان سفر كنند.
8- عنايت ويژه حضرت امام (ره) به آيت الله خاتمي (ره)
از جمله سفارشات شخصيت هاي مملكتي توجه و حفاظت خوب از آيت الله خاتمي (ره) بود كه هر وقت به مناسبتي با حضرت امام (ره) ملاقاتي داشتند ايشان هميشه سفارش حفاظت آيت الله خاتمي (ره) را مي كردند. (ره) را    مي كردند. يادم هست يك روز در ملاقات خصوصي، هنگامي كه ما خواستيم دست امام را ببوسيم حضرت امام (ره) از احمد آقا پرسيدند كه اين ها چه كيستند؟ احمدآقا گفتند: پاسدارهاي آيت الله خاتمي (ره) هستند. امام نيز فرمودند: از آقاي خاتمي (ره) خوب پاسداري كنيد.
در ديدار با آيت الله خامنه اي ايشان فرمودند: «اي كاش من پاسدار بودم و در خدمت آيت الله خاتمي (ره) بودم.»
در مورد اهميت شخصيت آيت الله خاتمي (ره) همين بس كه  بعد از رحلت ايشان امام پيام تسليتي دادند كه براي هيچ يك از شخصيت ها و سران كشور نداده بودند. در اين پيام خطاب به آيت الله خاتمي (ره) فرمودند:« اسلام و ايران يكي از پرفروغ ترين چهره هاي تقوا ، خلوص و ايمان خود را از دست داد...»
9- تقوا و پارسايي
در مورد شخصيت، منش و رفتار آيت الله خاتمي سخن بسيار است. ولي به طور كلي به قدري باتقوا بودند كه حضرت امام خميني (ره) در مورد ايشان فرمودند:‌« هر وقت چهره آقاي خاتمي (ره) را        مي ديدم ياد معاد مي كردم.» همچنين وقتي صحبت از اين شده بود كه آقاي خاتمي (ره) در مدت عمر خود در منزل حتي براي كوچك ترين كارها به كسي دستور نمي دادند امام(ره) سكوت كرده و سپس فرموده بودند: «ما خاك پاي آيت الله خاتمي (ره) نمي شويم.
10- سفر به سرزمين وحي:
در سفر مكه سال 1364 كه بنده اين افتخار را داشتم حضرت آيت الله خاتمي (ره) را همراهي كنم، خاطراتي دارم كه خدمتتان عرض مي كنم:
لازم به توضيح است كه آقاي خاتمي (ره) قبلا جهت حج تمتع ثبت نام كرده بودند و طبق روال اداري  در سال 64 به حج مشرف شدند.
وقتي كه ما وارد فرودگاه جده شديم، از طرف بعثه  حضرت امام (ره) يك ماشين سواري براي ايشان فرستاده بودند تا آقا را به بعثه ببرند. يادم است كه ايشان گفتند:« من مي خواهم با مردم باشم ولي حالا كه شما زحمت كشيده ايد تا محل احرام يا همان محل ميقات همراه شما مي آيم.» از آنجا به بعد آقا همواره با كاروان بودند. و هر روز يك مرتبه به بعثه امام (ره) مي رفتند تا در شوراي تبليغات شركت كنند ولي بيشتربا مردم بودند.
11- اهميت به بيت المال
يادم است روزي يك ايراني مقيم عربستان خدمت آقا رسيد و مقدار زيادي طلا و پول عربستان ايشان دادند و گفتند  مي خواهيم از طرف شيعيان عربستان اين هديه كوچك را به جبهه اهدا كنيم. شما زحمت آن را متقبل شويد و  نيز سلام ما را خدمت امام (ره) برسانيد. آقا قبول كردند و براي آنها دعا كردند. اين قضيه به گوش برادران دفتر ايشان رسيد. يكي از آنها از آقا خواستند تا اجازه بدهد مقداري از اين پول را به صورت قرض جهت خريد وسيله فيلم برداري  براي دفتر استفاده شود كه ايشان فرمودند:« اجازه         نمي دهم، اين امانت مردم است كه بايد خدمت امام  (ره) ببرم.»
12- ديدار با يار ديرين:
در سال 1367 حضرت آيت الله خامنه اي رياست جمهور وقت بودند و در خطبه نمازجمعه از همه ائمه جمعه دعوت كردند تا همراه ايشان به جبهه بروند. همين كه آيت الله خاتمي پيام را شنيدند با اينكه مريض احوال بودند تصميم گرفتند تا روز عيد غدير با همان امكانات ناچيز به اهواز سفر كنند. وقتي به اهواز رسيديم مستقيما به محل اسكان آيت الله خامنه اي رفتيم. ايشان وقتي كه آقاي خاتمي (ره) را ديدند گفتند: بنده از شما توقع نداشتم با اين حال مريضتان به جبهه بياييد. سپس آقاي خاتمي (ره) آيت الله خامنه اي را براي ديدار رزمندگان به تيپ الغدير دعوت كردند. ايشان  نيز قبول كردند و در شب عيد ، جهت ديدار با رزمندگان و اقامه نماز مغرب و عشا و سخنراني تشريف آوردند. 
13- عشق خدمت به مردم
وقتي حضرت آيت الله خاتمي از تيپ برگشتند روز به روز حالشان بدتر شد تا اينكه ايشان را به تهران انتقال داديم. و مدت 15 روز در بيمارستان بودند. ولي در اين مدت هم به كارهاي مردم رسيدگي  مي كردند. يادم است شخصي براي مشكل اداري كه يزد داشت مراجعه كرد و ايشان با آن حالي كه داشتند     نامه اي براي اداره مربوطه نوشت تا مشكل آن شخص حل شود.
14- راز و نياز با معبود
  انس آيت الله خاتمي (ره)  با قرآن و ادعيه به حدي بود كه حتي روز آخر عمرشان از بنده پرسيدند: امروز چه روزي است؟   گفتم: روز پنج شنبه. گفتند كه مفاتيح را بياوريد، مي خواهم زيارت عاشورا و دعاي ايام هفته را بخوانم. يادم هست كه تا ظهر آن روز نمازشان را ايستاده خواندند.
15- عروج عاشقانه :
سخت ترين لحظه زندگيم آن روز بود كه آيت الله خاتمي از ميان ما رفتند. ساعت 30/3 بعد از ظهر بود من و علي خاتمي  و خانم مرحوم تابش كنارش بوديم كه آن مرد الهي به ملكوت اعلي پيوستند.
 در مراسم تشييع جنازه ايشان از يزد به اردكان شاهد حضور عظيم مردم، حتي اقليت زردشتي استان بوديم. همه از عشق به اين مرد خدا اين گونه سوگواري  كردند و اشك ماتم ريختند.
آري، روح خدا، اسوه فضيلت و تقوا، معلم بزرگ اخلاق ويكه تاز ميدانهاي جهاد و ايثار به خدا پيوست و مردم مومن، انقلابي و شهيد پرور استان دارالعباده يزد و به خصوص ديار عالم پرور اردكان را در غمي جانكاه فرو برد و خسارتي جبران ناپذير را به پيكره ي اسلام ناب محمدي (ص) وارد كرد ؛ چرا كه :« اذا مات العالم ثلم في الاسلام ثلمه لايسدها شي.»

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦ - سید مجتبی رفیعی اردکانی